در نا امیدی بسی امید است

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات



ارزانی..!!

چه کسی میگوید که گرانی این جاست؟

 

 

 

دوره ارزانی است!

 

 

 

چه شرافت ارزان!

 

 

 

تن عریان ارزان!

 

 

 

و دروغ از همه چی ارزان تر!

 

 

 

آبرو قیمت یک تکه نان!

 

 

 

و چه تخفیف بزرگی خورده است

 

 

، قیمت هر انسان!!!..

 

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۳٠ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

از دولت عشق...........!!

                                  سلامی دوباره به پروانه دلان عاشق! 

                   

من امروز می خوام بجای نوشتن یه مطلب جدید بهتون یه هدیه بدم!

 

می خوام بهتون یه کتاب معرفی کنم!

 

کتابی که بهتون می گه عشق الهی وجود داره ......!

 

اسم این کتاب <<از دولت عشق>> است که نویسندش خانم کاترین پاندر هستن وترجمه این کتاب توسط

 

 خانم گیتی خوشدل صورت گرفته!

 

خانم کاترین پاندر "کشیش آمریکایی"کتاب <<از دولت عشق>>را موفق ترین کتاب خود می داند.کتابی که هم

 

 برای نویسنده و هم برای خوانندگانش معجزه های بیشمار آفریده است. بادا این کتاب برای خوانندگان ایرانی خود نیز عشق

 

 و آرامش و برکت به ارمغان بیاورد.

 

<<مترجم>>

 

"با توجه مدام به یک شیء زیبا،تصویر ذهنی آن را می آفریند و آن تصویر از طریق شما و دیگران،وارد کار و فعالیت می

 

 شود تا زیبایی بیشتری برتیتان بیا فریند. مطلب مهم این است دست به کاری بزنید که گام آغازین به سوی زیبایی محسوب

 

 می شود، حتی اگر گامی کوچک باشد. با این کار زیبایی،برکت و فزونی می یابد. آن گاه شما قادر می شوید که زیبایی را

 

 برخیزانید و زنده کنید و زندگی و جهانتان را بستایید"

 

 <<از دولت عشق>>

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/٢٥ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

آموخته ام:

 آموخته ام: که باید شکرگزار باشیم که هر چه از

 

 

خدا می خواهیم، به ما نمی دهد!!

 

 

 آموخته ام: که وقتی نوزادی انگشت کوچک شما را

 

در مشت کوچکش می گیرد، در  

 

 واقع شما را به اسارت زندگی می کشد!!

 

 آموخته ام: که هر چه زمان کمتری داشته باشیم،

 

 

کارهای بزرگتری انجام می دهیم!!

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/٢٠ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

این مطلبو خواهرم نوشته.. انقدر قشنگه که گفتم شما هم لذت ببرید!

‏در حالی که ما در خانه های بزرگ و راحت خود سیر می گردیم وخود را از غذاهای بسیار فربه می کنیم، در گوشه ی کوچکی در این دنیای بزرگ کودکی تنها و بی کس بدون غذا و سرپناه کنار جوی آبی در حال مرگ است.
 چند نفر از ما تا کنون چنین صحنه هایی را دیده و فقط از کنار آن رد شده است؛ گویی دیواری نامرعی بین ما وآنان قرار گرفته، آیا تا کنون شده خود را جای آنان قرار دهیم؟ آیا به دقت به آنان نگاه کرده ایم؟ می دانید چشمان آنان، منتظر یک نگاه آشناست نگاهی که نه ترحم باشد نه دلسوزی بلکه نگاه یک دوست، یک همراه باشد!!!!؟؟؟
 بیایید بی تفاوت رد نشویم خدا در کارنامه ی ما نمره ی فربهی نگذاشته؛ نمره ی دیدن و تأمل کردن ،ملاک خالقمان است ... .
                                                      وقتی فریادهایم
                                                  در گلو می میرند
                                                                 من
                                                    به احترام آنها
                                           چند لحظه سکوت می کنم

                            
            
 

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۱٩ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

عشق....!!

ا عشق به ذات خود ، پایا و نامیرا است؛فقط گاهی ممکن است کالبد کسی که از او  انتظار عشق ورزیدن داریم ، تغییر کند.

به ما عشق ورزیده می شود ، اما این عشق را نمی توان دید اگر ذهنمان را به چیزهایی غیر از آنچه در حال، در اختیار داریم معطوف کنیم. وقتی به تخیلات مان پناه می بریم ، عشق وارد میدان نمی شود و وقتی خود را در اوهام و خیالات بزدلانه مان غرق می کنیم ، عشق را توان آن نیست که قابل اعتماد بودن خود را به اثبات برساند.

ما باید هوشیارانه بخواهیم که در میان بازوان نرم و لطیف آن آرام گیریم... .

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۱۸ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

نظر به قلم خودتون!!

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۱۸ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

پدرم این جوری بود وقتی من....

۴ساله بودم:پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده.

۵ساله بودم:پدرم خیلی چیزارو می دونه.

۶ساله بودم:پدرم از پدر تو باهوش تره.

٨ساله بودم:پدرم همه چیزرو هم نمی دونه.

١٠ساله بودم:اون موقه ها که پدرم،پسر بچه بود، همه چیز با حالا کاملا فرق داشت.

١٢ساله بودم:خب طبیعیه،پدرم هیچی در این مورد نمیدونه؛ دیگه پیرتر از اونه که بچگی اش یادش بیاد.

١۴ساله بودم:زیاد حرفای پدرمو تحویل نگیر.

٢١ساله بودم:پناه بر خدا! بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه.

٢۵ساله بودم:پدرم یه چیزای کمی در باره این موضوع می دونه، خب بایدم بدونه؛ زیاد با این قضیه سروکار داشته.

٣٠ساله بودم:بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه؛ هر چی باشه خیلی تجربه داره.

٣۵ساله بودم:تا وقتی با پدرم حرف نزنم، دست به هیچ کاری نمی زنم.

۴٠ساله بودم:مونده ام که پدر چطوری از پس این کار برآمد؟ چقدر عاقله و چقدر تجربه داره.

۵٠ساله بودم:حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم. افسوس که قدر هوش و تجربه شو ندونستم. چقدر با درایت بود. خیلی چیزا می شد ازش یاد گرفت.

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۱٧ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

آرزوهایی که مستجاب نشد

*از خدا خواستم غرور مرا بگیرد. خدا گفت: نه،او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه این تویی که باید آن را ترک کنی.

*از خدا خواستم کودکان معلول را شفا بخشد.خدا گفت: نه، او فرمود : روح کامل است و جسم زودگذر.

*از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند. خدا گفت : نه، او فرمود: تبرک می کنم اما کسب سعادت کار شماست.

*از او نیرو خواستم مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قوی تر شوم.

*از او عشق خواستم انسان های دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم.

*از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد ، من هم دوست بدارم. خدا فرمود: هان بالاخره قضیه مرا دریافتی!

                                                                                       حضرت علی (ع)

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۱٧ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

عشق یعنی رهایی از ترس

با این که عشق همان چیزیست که همیشه در طلبش هستیم؛ اکثر اوقات بی انکه شناخت آگاهانه یی نسبت به آن داشته باشیم، از عشق می هراسیم و به همین دلیل ممکن است حضورش را نه ببینیم و نه بشنویم. با این حال به محض این که به خود وسایریین کمک کنیم تا مرزهای ترس وحشت را پشت سر گذاریم، آغاز تحولی درونی را تجربه خواهیم کرد!

به کمک عشقی که تنها واقعیت وجودی ماست، میتوان سلامت و یک پارچگی روحی را برابر با آرامش درونی دانست،و التیام روحی را معادل رهایی از ترس.

                                              پس عشق یعنی رهایی از ترس

نويسنده: تارا عظیمی تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۱٧ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

سلام

همیشه بزرگترا میگن هر کاریو که می خوای انجام بدی با نام او شروع کن. پس..

به نام او که یاری دهنده ما در هر کاریست

سلام من تازه این وبلاگو درست کردم..یعنی هیچ تجربه ای در این زمینه ندارم!! ولی می خوام سعی خودمو بکنم.

 

نويسنده: تارا عظیمی تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۱٧ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

درباره وبلاگ

زندگی همان عصاره ای است که هر کس باید آن را برای یک بار امتحان کند! حال بستگی به آن فرد دارد که این عصاره برایش همچون شهد باشد و یا همچون زهری تلخ گلویش را بیازارد؟؟ خود قضاوت کنید اگر عشق باشد این عصاره همانند شهدی شیرین و گوارا نیست؟


نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to hamebian.persianblog.com / Template By: Mohammad Azimi