در نا امیدی بسی امید است

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات



پدرم این جوری بود وقتی من....

۴ساله بودم:پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده.

۵ساله بودم:پدرم خیلی چیزارو می دونه.

۶ساله بودم:پدرم از پدر تو باهوش تره.

٨ساله بودم:پدرم همه چیزرو هم نمی دونه.

١٠ساله بودم:اون موقه ها که پدرم،پسر بچه بود، همه چیز با حالا کاملا فرق داشت.

١٢ساله بودم:خب طبیعیه،پدرم هیچی در این مورد نمیدونه؛ دیگه پیرتر از اونه که بچگی اش یادش بیاد.

١۴ساله بودم:زیاد حرفای پدرمو تحویل نگیر.

٢١ساله بودم:پناه بر خدا! بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه.

٢۵ساله بودم:پدرم یه چیزای کمی در باره این موضوع می دونه، خب بایدم بدونه؛ زیاد با این قضیه سروکار داشته.

٣٠ساله بودم:بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه؛ هر چی باشه خیلی تجربه داره.

٣۵ساله بودم:تا وقتی با پدرم حرف نزنم، دست به هیچ کاری نمی زنم.

۴٠ساله بودم:مونده ام که پدر چطوری از پس این کار برآمد؟ چقدر عاقله و چقدر تجربه داره.

۵٠ساله بودم:حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم. افسوس که قدر هوش و تجربه شو ندونستم. چقدر با درایت بود. خیلی چیزا می شد ازش یاد گرفت.

نويسنده: تارا تاريخ: ۱۳۸٧/٦/۱٧ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

درباره وبلاگ

زندگی همان عصاره ای است که هر کس باید آن را برای یک بار امتحان کند! حال بستگی به آن فرد دارد که این عصاره برایش همچون شهد باشد و یا همچون زهری تلخ گلویش را بیازارد؟؟ خود قضاوت کنید اگر عشق باشد این عصاره همانند شهدی شیرین و گوارا نیست؟


نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to hamebian.persianblog.com / Template By: Mohammad Azimi