کشتی من بی حفاظ، موج غمم ناخداست

رفتن من با خودم، آمدنم با خداست

پشت سرم شعله ها، تیغ به کف میدوند

می روم و پیش رو، ظلمت بی انتهاست

می جهد از هر طرف نیزه صد آذرخش

روی نهنگی سیاه ، ساحل امنی مراست

آنچه پناهم دهد، تیرگی آسمان

چیرگی موج ترس، خیرگی اژدهاست

کشتی بی لنگری، در پی آوارگی

پیرهن پاره ای، همسفر بادهاست

/ 6 نظر / 5 بازدید
مهران

سلام.کجایی با مرام؟چرا به من سرنمیزنی؟ پاشو همین الان بیا که چندتا پستم از دستت رفت[چشمک] شعر قشنگی بود ممنون

شادی

سلام[لبخند] غزل زیبایی بود[دست] امیدوام در آینده غزلهای بهتری ازت بخونم[گل]

Erfan

[گل][گل][گل][گل]